كلاس طراحي - تاریخ: 1397/6/21 ساعت: 14:42
u200eكلاسِ طراحي ثبتِ نام كرده بودم يعني اول كه واسه ثبت نام رفته بودم پرسيدم ميخوام از صفر شروع كنم بايد از چي شروع كنم دو تا از استادها رو اسم برد كه كا
سرطان دايي - تاریخ: 1397/6/21 ساعت: 14:42
با صدايِ زنگِ تلفنِ خونه از خواب بيدار شدم به دو طفلانِ مسلم گفتم تلفنُ واسم بيارن اوردن برداشتم گفتم الو سلام بفرماييد گفت شما به اين شماره زنگ زده ب
جشنِ عقدِ پسر عمه - تاریخ: 1397/6/21 ساعت: 14:42
خبر دادن كه آره دليلِ بيش از حد موندنِ عمه و پسرعمه تويِ تهران اينه كه پسر عمه داره ازدواج ميكنه اسمِ پسر عممُ كه قطعا بهتون نميگم ولي اسمِ دختره فائزه هستش نميدونيم چند سالشه ولي عكسشُ ديديم خيلي شيكُ پيكُ مجلسيُ منطقيُ ساده بود قيافشم واسه هممون آشنا بود تو همون محلِ كارِ پسر عمم كار ميكنه خوشبخت ...
سالگردِ فوتِ پسر عمه - تاریخ: 1397/6/21 ساعت: 14:42
سالگردِ فوتِ پسر عمه كه بود مامانامون رفتن خونشونُ ما بچه ها مونديم خونه به ورق بازي كردنُ تو سينما خانگي آهنگ بندري گذاشتنُ گفتنِ اينكه پسر عمه ببخشيد ها خدا بيامرزت ولي ما كه ميدونيم با اين چيزها بيشتر خوشحال ميشي تا با فاتحه
بيستُ چهار سالگي اي كه دود شد رفت هوا - تاریخ: 1397/6/21 ساعت: 14:42
مامانُ بابا از در كه اومدن ديدم پيتزا خريدن اوردن با اينكه شام خورده بوديم ولي خورديمُ چسبيد كلي بغلُ بوسُ تبريكُ ارزو نثارِ جانم شد خودمُ تو بغل بابا
خونه همزاد اينا - تاریخ: 1397/6/21 ساعت: 14:42
يه چند بار رفتم خونه يِ همزاد اينا يسري رفتم خونشون كه يادمه عيد مبعث بود رفتيم جشن تو پايين چغا برگذار شد برادرانِ مذهبي رويِ سن بودن سخنراني بود اه
ماه رمضون - تاریخ: 1397/6/21 ساعت: 14:42
u200eماه رمضون فقط تونستم روزِ اولشُ روزه بگيرمُ به روزايِ بعدش در كمالِ تعجب بعد از مدت ها پريود شدم كه خب پريودم نميشدم نميتونستم بگيرم چون روزه واسه قل
مهموني - تاریخ: 1397/6/21 ساعت: 14:42
خونه يِ يكي از اقوام دعوت به شام شديم كه ميشه دختر داييِ مامانم هممون بوديم كلي تدارك ديده بودن قبلُ بعدِ شام يه كليتي از بچه ها به همزاد گفتمُ دهنش از تعجب باز موند البته نه اينكه بخوام اسرارِ اون ها رو پيشش بگم ها نه اصلا فقط با تعريف كردنِ يسري خاطرات توجيهش كردم كه به خوشُ بش كردنِ ظاهريشون نگاه...
عينك - تاریخ: 1397/6/21 ساعت: 14:42
u200eعينكم از قسمتِ اتصالِ شيشه و دسته شكستُ مجبور به تعويض شدم اما قبلش دكتر رفتم يكي از چشمام يه بيست پنج صدم نمرش زيادتر شده يعني يكيش دو يكيش دوُ نيم